محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

942

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

آنجا هيچكس را نيافت . پس برفت و به بلنجر شد و آنجا نيز كس را نيافت . و خبر به خاقان شد . لشكر را گرد كرد . و مسلمه لشكر براند و به دربند شد و از آنجا به سمندر شد و كس را نيافت . پس روى به خاقان نهاد . و لشكرهاى كافران روى به مسلمه نهادند ، چندانكه ايشان را شمار نبود . چون مسلمه آگاه شد ، ياران خويش را فرمود تا آتش بركردند و خيمه ها فرود كردند همچنان زده ، و خود برفتند و به شهر باب الابواب باز آمدند . بارخيل و خزريان روى به دو نهادند خلقى بىاندازه . و چون مسلمه ايشان را بديد ملكان جبال گرد كرد و گفت : چه بينيد اندرين كار اين دشمن ؟ گفتند : ما را در پيش اين لشكر كن و بديشان مان باز هل . اگر ما را بكشند به بهشت شويم و اگر ظفر يابيم فتح كنيم . مسلمه گفت : نصيحت كرديد اندر مشورت . و برجست و ياران خويش را تعبيه كرد و ميمنه و ميسره راست كرد و ملكان جبال را در پيش كرد . و خاقان چون روى مسلمه بديد روى به طرخانان و مبارزان كرد و گفت : بدانيد كه [ تا ] آن لوا را بربستند هرگز باز نكردند ، مگر امروز روى به دو نهيد اگر توانيد كه آن را بستانيد يا بشكنيد كه ظفر يابيد . پس طرخونى بيرون آمد با خيلى بزرگ و روى به مسلمانان نهاد . مروان بن محمّد اسب را بانگ بر زد و بيرون رفت و گفت : اى مسلمانان ، پدر و مادر من فداى شما باد ، يك ساعت صبر كنيد و سخن نگوييد كه بسيار گفتن اندر حرب از بد دلى است ، و نگريد تا شمشير نزنيد جز روى خداى را . پس هر دو سپاه فرا شدند و حرب اندر گرفتند ، بر ميمنه مروان بن محمّد و بر ميسره سليمان بن هشام ، و عبّاس بن الوليد در قلب بود و هذيل بن زفر بر جناح ، و هر دو لشكر فراز يك ديگر رفتند و حرب سخت شد . و روز به آخر آمد و از هر دو روى خلقى كشته شدند . پس يكى از خزريان پيش مسلمه آمد و مسلمان شد و گفت : ايّها الامير ، خاقان را خواهى ملك خزر ؟ مسلمه گفت : كجا است ؟ گفت : اندر آن گردون كه برابر تو است ، آنكه ديبا برافگنده است . مسلمه گفت : مروان را بخوانيد . چون بيامد ، گفت : يا عبد الملك ، آن گردون بينى كه ديبا برافگنده است ؟